
كم كم داره وقتش مي رسه،روزي كه
بايد از آجي بتولم جدا شم ،خيلي سخته ،
شايد خيلي ها كه خواهر برادر هم
سن
و سال خودشون دارن بتونن منو درك كنن.
اين روزا همه فكر و ذكرم شدهآبجيم
كه داره ميره تهران و احتمالا از اين به بعد
خيلي كمتر مي تونم ببينمش.آجيم
بهترين دوستمه،مي دونم بعد از اون خيلي
تنها ميشم.
به جز تنهايي خودم ناراحتي اصليم واسه اينه كه به حقش
نرسيده،اگه اين چند
روز اخبارو ديده باشيد حتما فهميدين كه امسال اعلام نتيجه ها با كلي اعتراض
بوده،هميشه مي گفتم آجي بتول بد شانسه ولي ديگه نه تا اين حد،مثلا يه نمونه
از بد شانسي هاش اين بود كه كلاس 5ام كه بود دقيقا شب امتحان تيز هوشان
بابام سكته كرد
،خودتون حساب كنين با چه حالي رفته سر جلسه،از راهنمايي
به دبيرستانم خودش مسموم شد ولي اين آخري ديگه واقعا نوبره.
نمي دونم شايد آخرش به نفع بتول باشه كه بره دامپزشكي
تهرانو بخونه
تا پزشكي چلغوز آباد ولي اينم ديگه آخر بد شانسيه،اصلا تا حالا سابقه نداشته
اين جور اتفاقا تو كنكور،حالا شانس آجي من كه از
رياضي به خاطر پزشكي
تغيير رشته داده اومده تجربي،پارسالم با رتبه
2500 نشسته پشت كنكور كه
پزشكي قبول شه،امسال بايد از اين
اتفاقاي عجيب غريب بيافته.واسه خاطر
يه قانوني كه معلوم نيست چه جوري تصويبش كردن و هنوز خودشون سر

درست يا غلط بودنش با هم دعوا دارن،آخه شوخي كه
نداره 12،13 سال
بچه ها زحمت ميكشن،كسايي كه حقشون ضايع شده همه رتبه هاي عالي بودن،
يعني هر چي زحمتتو اين چند سال
بچه ها كشيدن به خاطر تصويب يه قانون
احمقانه بايد تباه
بشه؟آخه اين انصافه؟
تازه جالب تر از همه اينكه به نظر خودشون هيچ مشكلي پيش
نيومده و حاضر
نبودن قبول كنن هيچ اشتباهي پيش اومده يا حد اقل قبول كنن قانونشون اشتباه
بوده ،ولي خوب بازم انگار هنوز يه عده هستن كه
دلسوز
مردم باشن،با اين
افزايش ظرفيتا احتمال داره آجي
منم يه جايي پزشكي قبول شه،
اصلا نمي دونم چرا اينارو نوشتم فقط از همتون خواهش ميكنم
واسش دعا كنين
كه هر چي صلاحشه واسش پيش بياد
امروز تصميم گرفتم چند تا از عكساي عسل رو واستون بذارم.
عسل دختر خواهرمه، مثل اسمش شيرين و دوس داشتنيه




اين شعرو يكي از دوستان تو نظرشون گذاشته بودن چون خوشكل بود
با اجازشون تو اين پست گذاشتم

به التماس نجيبم بخند حرفي نيست
شكسته پاي شكيبم بخند حرفي نيست.
در امتداد جنونم بيا و رو در رو
به خنده هاي عجيبم بخند حرفي نيست
ازاين آخرين نفس كوچه هم پرم دادند
به اين غروب غريبم بخند حرفي نيست
طلسم اشك مرا با فريب دزديدند
تو هم براي فريبم بخند حرفي نيست....

سلام
خوبيد بچه ها؟ تعطيلات خوش مي گذره؟
جاتون خالي من يه هفته رفتم زاهدان عروسي دختر داييم.
همسرش اهل اونجاس.مردم خوبي داره زاهدان،من كه خيلي
بهم خوش گذشت.مخصوصا مراسم عروسي و حنابندون واقعا
جالب بود.رسم هاي خيلي جالبي داشتن كه واسه من تازگي
داشت. مثلا چوب بازي رو من تا اون روز از نزديك نديده بودم.
از نزديك ديدنش خيلي هيجان داره،مخصوصا كه همراه اون با
دايره ضرب مي زنن با صداي بهم خوردن چوبا و دست زدن
جمعيت،شور عجيبي داره.جالب تر اينكه همشون از پير و جوون و
دخترو پسر چوب بازي و ضرب زدن با دايره رو بلد بودن،همشون
خيلي به رسماشون پايبند بودن،البته يه جورايي به نظر مي رسيد
تعصب دارن كه من از اين حالت زياد خوشم نمي اومد، چون مثلا الان
دختر دايي من كه رفته تو خونواده اونا بايد كلا طبق رسوم اونا عمل كنه
وگرنه به رسوم اونا بي احترامي شده.ولي خوب در كل مردم خون گرم
و مهمون نوازي داره،هميشه وقتي اسم زاهدان مي اومد من ياد
اشرار و بيابونا و قاچاقچي ها مي افتادم ولي تو اين سفر فهميدم
كه واقعا اشتباه ميكردم در مورد اين شهر و مردم مهربونش.
